تبليغاتX
پدرام نوری کوچک

پدرام نوری کوچک

خوب می خوام وانمود کنم که اصلا هم خیلی وقت نیست که این جا نیومدم. 

تا الان یه سری گره ها و گشایش ها رو می نوشتم، از الان به بعد می خوام همه چیز رو در قالب داستان بنویسم و داستان هام رو اینجا بذارم. دوست دارم اگه تونستید اشکال های داستانم رو بگید و روی ابهاماتم اگر زحمتی نیست، فکر کنید و اگه تونستید نظرتون رو بهم بگین. 

===================


راه کوکی



- فرزندم، آیا قسم یاد میکنی که به عهدت وفا خواهی کرد؟
- آری معبود من.
- باشد که رستگار شوی و به "اختیار" دست بیابی. هم اکنون “چاکرا”ی آجنای* تو را می بندیم، تا اهل ایمان را فرصتی دیگر بخشیم.
-----------------------------------------------

چشمام رو باز می کنم. پشتم دیواره و روبروم فضایی که تماما سفیده . دختر بچه ای، هم سن و سال خودم، کنارم ایستاده و مثل من مبحوت تماشای فضاس. موهای بور و بلند و صورت سفیدی داره، قدش کوتاهه و لباس اسپرتی پوشیده. قابل توجه ترین قسمت بدنش، کمرشه که وسیله ای مثل ساعت روش نصب شده و پر از کوکه. به پشت کمرم دست میزنم و میفهمم که من هم کوکی ام.


دختربچه با حالت ملتمسانه ای به من نگاه میکنه و میگه:
- این چیه پشتمون چسبیده؟!
- بذار نگاه کنم!!

شئ دایره شکلی مثل ساعت که دور تا دورش کوک های کرم رنگی، قرار گرفتن. روی صفحه ی دایره ای به صورت دیجیتالی نوشته شده: " 233/83"


چند تا کوک، با چرخیدنشون صداهایی تولید میکنن. بعضی ها تند، بعضی ها آروم. انگار که دقیقه، ثانیه، صدم ثانیه و ... اندازه میگیرن. جرات نمی کنم به دستگاهه دست بزنم. رو به دختر میگم:
- پشت کمر من چه عددی نوشته؟
بر میگردم تا صفحه رو ببینه. میگه:
- "174/72"


نیشخندی میزنم و میگم:
- از قرار معلوم تو بیشتر از من پیر میشی. احتمالا این دستگاهه عمرمون رو نشون میده!


عجیبه که هیچ کدوم از ما دو نفر با اینکه برای اولین باره که هم دیگرو می بینیم، از هم نمی ترسیم، اما از اون جاده بی سروته واهمه داریم.


روی زمین می شینم تا فکر کنم. راحت نیستم. هیچ جا هیچ حجمی نداره؛ انگار که توی خلا گیر کرده باشیم. به دختره نگاه میکنم می پرسم:
- اسمت چیه؟
- آوا، تو چی؟
- من .... اِاِاِم .... انگار یادم رفته! تو چه شکلی اسمت رو میدونی؟ من هیچ چی یادم نمیاد. الان تو میدونی کجاییم؟ یادت میاد چه جوری اومدیم اینجا؟


آوا با چشمای قهوه ای و متعجبش بهم نگاه میکنه و به علامت منفی سر تکون میده.


با خودم فکر میکنم بالاخره باید یه کاری کرد. پشت سرمون که دیواره و هیچ راه برگشتی نیست،پس فقط باید جلو بریم. با اینکه ترسیدم، سعی میکنم نشون ندم. بلند میشم و رو به آوا میگم:
- آوا باید جلو بریم، هیچ راه دیگه ای نداریم. باید بریم تا یه راهی پیدا کنیم و بفهمیم کجاییم. باشه؟


آوا بلند میشه و با اضطراب میگه:
- اما ممکنه گم شیم، میترسم.
- همین الانشم گم شدیم!


هیچ وقت فکر نمی کردم، روشنایی هم ترسناک باشه. از تاریکی می ترسم اما از سفیدیه این جا بیشتر ترس دارم. راه میفتیم. حواسم به آوا هم هست. بیچاره واقعا سردرگمه. بعضی وقت ها شونه به شونه راه میریم و بعضی وقت ها سایه به سایه؛ توی یک جاده ی سفیدِ صافِ بی انتها، بدون هیچ شئ خارجی، نه سنگ،نه چوب و نه هیچ چیز دیگه. بدون گرسنگی و بدون خستگی فیزیکی پیش میریم.


همه جا سفیده، به رنگ مرگ. وقتی راه میریم به هر جا که نگاه میکنیم، پوچی رو میبینیم و حوصله امون سر میره وکلافه میشیم. وقتی کلافه میشیم، میشینیم و چشمامون رو می بندیم، با هم حرف میزنیم و بعد دوباره راه میفتیم. اینجا هیچ شبی برای خواب وهیچ روزی برای بیدار شدن درکار نیست . نه آفتاب، نه مهتاب؛ نه باد، نه بارون و نه هیچ چیز دیگه.


هر موقع کنار آوا میشینم، گریه میکنه، از "هیچی" گله می کنه، از پوچی و از گنگیِ این جاده ی کذایی. سعی میکنم آرومش کنم، اما چی میتونم بگم؟ خودم از اون بدترم، اما نباید گریه کنم تا حالش بدتر نشه؛ نمیدونم چرا، اما خودمو مسئولش میدونم. از این بابت خیالم راحته که هیچ کدوممون، دیگری رو سرزنش نمیکنیم.


به آوا عادت کردم، صداش همیشه توی گوشمه. یک بار که برای استراحت میشینیم، از روی دستگاه پشت کمرش، عدد رو میخونم:
"221/83"


آوا هم عدد پشت کمر من رو میخونه: "162/72" مطمئن میشم که الان دوازده روزه که داریم توی این جاده پیش می ریم، برای پیدا کردن اثری از گذشته، حال و یا آینده. بدون هیچ شب و روزی! وقتی دوباره راه میفتیم، هر دومون متوجه فرقی میشیم که توی این دوازده روز انتظارش رو میکشیدیم.


نقطه ی تیره ی کوچیکی از دور نمایان میشه و هردومون به هم نگاه میکنیم و با نهایت سرعتی که می تونیم به سمت نقطه میدویم. نقطه ی تیره، لحظه به لحظه بزرگتر میشه. وقتی به مقصد میرسیم، میبینم که این جاده ی سفید به چندراهی تبدیل شده.


راه سمت راست، به جاده سرسبز و همواری میرسه که پر از آدم هاییه که هر کدومشون مشغول کار خودشونن. هیچ کدوم از اون آدم ها نمیخندن، فقط با عجله از یه جا به جای دیگه میرن. هر از چند گاهی از نفری که نزدیکشون باشه خواهش میکنن که عدد پشت کمرشون رو براشون بخونه.


سردر جاده سمت راست، دروازه ایه که حدود ده تا بچه ی دیگه پشت اون در حال انتظار کشیدنن. آوا هم به اونا ملحق میشه و من رو صدا میکنه تا به سمتش برم. من از جام تکون نمیخورم. من نمیتونم وارد اون جاده بشم. از اون آدم ها می ترسم. اون جاده مال من نیست. دختر بچه ها و پسر بچه هایی که پشت دروازه منتظر ایستادن رو میشمارم. نه نفرن که همراه خودم ده نفر میشیم.


جاده های دیگه مثل جاده ی اصلی تماما سفیدن، با این تفاوت که میشه پستی، بلندی های سفبد رنگی داخلشون دید. جاده های منشعب شده رو میشمارم. ده تا. درست به تعداد افراد حاضر. اون بچه ها دارن توی دام میفتن. باید بهشون بگم. داد میزنم:
- هی بچه ها ....


دونه، دونه بر میگردن به سمتم. به سمتشون میرم و میگم:
- بچه ها نباید تو این جاده قدم بذارین. این جاده مال شما نیست، مال منم نیست. نگاه کنین، ما ده نفریم و این جا ده تا جاده ی دیگه هست، هر کدومشون مخصوص یکی از ماس و پر از پستی بلندی هاییه که هیچ کس تا حالا تجربه نکرده. درسته که سفید به نظر میرسه اما مخصوص خودمونه، پر از هیجانه. اما این جاده ای که منتظرین درش باز بشه، به ظاهر قشنگه اما نگاه کنین؛ تا آخرش معلومه. زمینش هیچ پستی و بلندی نداره، صافه، تکراریه ،مال ماها نیست، هیچ هیجانی نداره. باید هر کدوممون یکی از این ده راه جدید رو بریم.


یکی از پسربچه ها با عصبانیت میگه:
- ما دیگه از سفیدی خسته شدیم، اینجا حداقل درخت هست، آدم هست، سنگ هست، توی این جاده های سفید هیچ چیزی نیست، کلافه میشیم، خسته میشیم. اما این جاده سبز و قشنگه.


همه ی بچه ها حرفش رو تایید میکنن و رو بر می گردونن، به جز آوا که باز اشک توی چشماش جمع شده. بهم نگاه میکنه و میگه:
- تو نمیای؟
- آوا تو اشتباه نکن، راه خودت رو برو. این جا مال تو نیست. این جاده ها مثل قبلی نیستن، یه فرق بزرگ دارن، سختی و آسونی دارن، سربالایی و سرازیری دارن. درسته سفیده اما مال توئه، میتونی رنگش کنی و از سفیدی درش بیاری.


آوا به نشانه ی نفی سر تکون میده و اشکش از روی گونه اش سر میخوره.میدونم که هیچ کدوم از بچه ها رو نمی تونم راضی کنم، پس با بغض بهش میگم:
- من بهت عادت کرده بودم.


و سریع بر می گردم تا گریه ام رو نبینه. به سمت راهی که قلبم میگه میرم. واردش میشم . اول راه، چشمام رو میبندم و بعد از مدت ها به خواب میرم. وقتی بیدار میشم، دیوار پشت سرم رو گرفته. من موندم و سختی ها و آسونی های راهم و شاید نقطه ی تیره ی دیگه ای توی این راه. متوجه میشم که ساعت کوکی- دیجیتالی کمرم، محو شده. خوشحالم که از کوکی بودن در اومدم. یاد آوا میفتم و دلم براش تنگ میشه، مطمئنم که بعدا هم دلم براش تنگ خواهد شد.

اینجا خیلی خیلی تنهام، اما این تنهایی رو می پذریم.


پایان


* چاکرای ششم : چاکرای پیشانی یا چشم سوم" آجنا " .
در سمت پیشانی و کمی بالاتر از بین دو چشم قرار دارد. طیف رنگی مربوط به این چاکرا آبی نیلی است. این رنگ باعث باز شدن چشم سوم - دید بیرونی و درونی - است.



+ نوشته شده در 31 Mar 2012 5 AM توسط P.K.N |


اینجارو چقدر خاک گرفته!!!!


برگشتم. خوب بود خیلی چیزا دیدم و شنیدم و چشیدم و لمس کردمو بو کردم . بوی نویی میدادن، هنوز دست

نخورده بودن، مزشون نه ترش بود و نه شیرین، نه شور و نه تلخ، شنیدنشون هم ارومم میکرد و هم وحشی و

دیدنشون یک دنیا ارزش داشت در حالی که من بابتش پول زیادی ندادم.


اگه بخوام نتیجه رو بگم باید اعتراف کنم خوشحالم از اینکه دلیل از خود گذشتگی خدا رو فهمیدم و فحشایی که

بهش دادمو پس میگیرم و ازش به طرز مسخره ای معذرت خواهی میکنم.


خیلی اروم شدم دیگه تلاطمی قفس سینه ام رو تکون نمیده.تقریبا میشه گفت زبان سکوت رو یاد گرفتم؛

قشنگه!


صبور شدم. یه کم مهربون شدم. یه کم کوچیک تر شدم. دارم به خردسالیم نزدیک میشم.


کم کم میام و خبرتون میکنم . کسی دلخور نشه. دلم واسه همه چیز و همه کس تنگ شده.


تا بعد


+ نوشته شده در 20 Oct 2011 6 PM توسط P.K.N |


سلام سلام

بعد مدت ها اومدم خوشحالم .

خوب بریم سر خلاصه آپ:

 

۱. راجع به آپ قبلی

2. ابهام خیلی بزرگ

۳. پی نوشت ها

---------------------------------------------------------------------------------

۱. خوب من هنوزم سر حرف قبلیم هستم . میگم خودمون خواستیم که دیکتاتور بالا سرمون وایساده.

تا از ریشه تغییر نکنیم هیچی عوض نمیشه. خشت اول را گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج

--------------------------------------------------------------------------------

۲. خوب فکر کنم این یکی از بزرگترین ابهام های زندگیم باشه." گرفتن حق" احتمالا تابستون نیستم.

کلا آپ های قبلیو که خوندم میبینم من همش میام نصیحت میکنم و میرم. در حالی که خودم از نصیحت

متنفرم. همه فکر میکنن من حرفام شعاره. خوب حالا یه ابهامی پیش اومده که بر مبنای گرفتن حقه .

اگه حقمو گرفتم یعنی شعار ندادم اگه نگرفتم میام میگم شعار دادم. حالا منظور از این شعار چیه؟

من میگم حق یکی از اسم های خداس و حق همیشه حقه و هیچ وقت ناحق نمیشه مگر اینکه خودمون

اچازه بدیم. حالا میریم ببینیم چی میشه. دعا کنید.

از اینکه تابستون نیستم به خاطر همین گرفتن حق خوشحال نیستم اما خوب مولانا میگه

هر کس عیب خود را دید و شناخت              اندر استکمال خود دو اسبه تاخت

گر مرد رهی میان خون باید رفت                از پای فتاده سرنگون باید رفت

خود پای در ره بنهو هیچ مپرس                  خود راه بگویدت که چون باید رفت

ولی مطمینم بر میگردم و مطمین باشید اگه شعار بود میگم شعاره.

---------------------------------------------------------------------------

پ.ن: دلم براتون تنگ میشه.

پ.ن: با هیچ کسی خداحافظی نکردم کسی دلخور نشه چون برمیگردم.

پ.ن: میخوام از همه چی دل بکنم برای یه مدت . نت و تلویزیون و موبایلو اینا همه تغطیل.

+ نوشته شده در 27 Jun 2011 0 AM توسط P.K.N |


خوب سلام گفته بودم تو عید یه آپ میکنم و البته گفته بودم با زمان مشکل دارم کلا و الان من هنوز تو عید به سر

میبرم.

خوب بریم سراغ خلاصه :

1.رفع ابهام اون 2 گره.

2.ابهام جدید

3. پی نوشت ها

===========================================================


1. گفته بودم واسه خدا شاخ شونه میکشم چون ضعیفم و گفته بودم اگه اشتباه کردم میام میگم. حالا میگم

جلو همه: خدا غلط کردم، بیجا کردم، .... خوردم فهمیدم تو بزرگی ببخشید واسه حرفهام. درسته هنوز گره ها

باز نشده اما رابطه ام با خدا دوباره جوش خورد. خدا مرسی

====================================================

2. ابهام اینکه چرا از بچگی بهمون یاد میدن دیکتاتوری زندگی کنیم؟ حتی تو همه ی قصه های بچگیمون هم

دیکتاتوری دیده میشه میگی نه؟ به نظرت این جمله چیه؟

یکی بود، یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود. داری واسه وجود یکی وجود دیگری رو نقض میکنی و این یعنی

دیکتاتوری. دموکراسی یعنی بگی یکی بود اون یکی هم بود غیر از خدا چیزهای دیگه هم بود. همه چی کنار

هم هست. بدی هست،خوبی هست؛ زشتی هست زیبایی هم هست؛ ما خدا رو میپرستیم شاید یکی

دیگه گاو یا درخت رو بپرسته شاید اصلا کمونیست باشه. همه چی کنار هم وجود داره و این غیر قابل انکاره و

این یعنی دموکراسی. حالا ابهام اینکه چرا مردم به این مسایل ریز توجه نمیکنن؟ اگه توجه کنن و تو قصه ها

حرف درست رو بزنن دموکراسی از بچگی با جامعه بزرگ میشه.

======================================================

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در 24 Apr 2011 11 PM توسط P.K.N |


سلام بدون مقدمه و خیلی مختصر و مفید چون مسافرتم عیدتون مبارک واسه ژاپنیا هم دعا کنید یکی به من این نکته رو گوش زد کرد.برام دعا کنید سر سفره منم دعا میکنم برا همتون

توی عید آپ میکنم که واقعا اپ باشه:دی

+ نوشته شده در 19 Mar 2011 7 PM توسط P.K.N |


سلام بي مقدمه ميرم سر خلاصه آپ چون هر چقدرم بگم دلم تنگ شده كمه.


خلاصه آپ:

1. دليل غيبت طولاني

2. ابهام متفاوت

3. يه خبر



====================================================

1. اين دفعه دليل غيبتم به محتواي ابهامم ربط داره. من هميشه گفتم عادت به شعار دادن ندارم اين

مدت تويك شك بزرگم پس اگه ميومدم و مثل هميشه حرفهاي مدل خودم رو ميزدم شعار ميشد حالا هم

هنوز توي شك موندم و قرار نيست شعاري بدم واسه همين ابهام اين دفعه فرق داره اگه دوست دارين

بخونيدش. و البته دليل ديگه تاخير اينه كه دارم روي يه مقاله راجع به زمان كار ميكنم كه فكر كنم خوب

شه.

=======================================================

اين ابهام متفاوته چون اين بار من طرف خدا نيستم و بر خلاف هميشه بهش شك دارم.اين بار لب مرز

ايمانم كه اگر ۲ گره رو برام باز كنه ايمانم به سختي كوه اگر باز نكنه به ناپايداري باد ميشه. هي خدا دارم

با تو حرف ميزنم بشنو اگر كمكم كردي ميفهمم من رو ميخواي همينجور كه هستم و هدفم رو ميخواي

همينجور كه به هم قولش رو داديم و اگر گره ها رو باز نكردي ميفهمم من رو براي خودم نميخواي و براي

خودت ميخواي. خدا مي خوام باهات عهد ببندم و جلو همه اين حرف ها رو بزنم كه مني كه هميشه

طرفتم بهت شك كردم. باهات شوخي ندارم اگر كمكم نكردي ميشم يه مرده ي متحرك ميشم اون چيزي

كه من نيستم و همون كارايي ميكنم كه هميشه ازش تنفر داشتم و باز هم ميفهمم من رو نميخواي.

باهات شوخي ندارم. هميشه ناتوان براي توانا شاخ شونه ميكشه اينجا هم من ناتوانم و تو توانا پس

من برات شاخ شونه ميكشم چون ضعف دارم. خدايا فقط خودم و خودت ميدونيم اين ۲ گره چي هستن

و هر دومون ميدونيم به چي ربط دارن و من براي چي ميخوام باز بشن. خدايا هدفم رو خدمون ۲ تا

ميدونيم كه من براي چه كسي دارم اين كار رو انجام ميدم. خدايا بهت شك كردم. خدا اگر كمكم نكني

يعني عمرم رو هدر دادم، يعني همش شعار بوده، يعني فقط خواستي من كنف شم، يعني من

اشتباهي توي اين دنيام و تو هم من رو نميخواي و من از تو متنفر ميشم چون من به حرف تو گوش

دادم.

محسن يگانه يه آهنگ داره ميگه:

من كه پشتم به خودت گرمه و هر چي اين راهو ميام نميرسم نكنه دستمو ول كردي برم كه به هرچي

كخ ميخوام نميرسم. شايدم من اشتباهي اومدم كه در بسته رو وا نميكني من به اين سادگي دل

نميكنم از تو كه منو رها نميكني.

خدا كنه اينجور باشه وگرنه من يه مرده ام. اينجور كه به نظر ميرسه خدا نميخواد كمك كنه و اگر اتفاقي

بيفته برام مثل معجزه اس. اين چيزها رو در ملا عام گفتم كه ببينين من فقط شعار نميدم. الان خودمم

شك كردم. اگر حل شه به كارام ادامه ميدم. به اين انري معجزه آسا نياز دارم. ممكنه اين ابهام زياد طول

بكشه اما آپ بعدي زوده. نزديك عيديم.

======================================================


3. خبر اینکه احتمالا آپ بعدی جلد کتابم رو میذارم.


پ.ن: خدا هنوز بهت ایمان دارم که منتظر رحمتتم نا امیدم نکن من فقط خودتو دارم که هوامو داره خودتم میدونی.

پ.ن: برام دعا کنید. به خدا بگین کمکم کنه لطفا. هر کسی توی زندگیش چند تا نقطه ی عطف داره اینم یه دونه از نقاط عطف زندگی منه.

پ.ن:حتی یه لحظه بدون تو زندگی کردن برام ترسناکه خدا

فعلا تا بعد

+ نوشته شده در 2 Mar 2011 8 PM توسط P.K.N |


 

با درود  میریم سراغ خلاصه آپ

خلاصه آپ:

۱.یه آپ از دنیای خودم

۲.حرف های بعد از آپ

============================================================

۱. میخوام یه جورایی به خودم نگاه کنم میخوام خودمو توضیح بدم واسه همین این آپ با بقیه فرق داره

چون تاحالا اینجوری راجع به خودم نگفتم هیج جا هیچ وقت . این چیزاییه که خودم از خودم میدونم.

شاید یکی بیشتر بدونه!!!!!

پدرام که بیشتر آدمای اطرافم بهم میگن اخلاقم شبیه شازده کوچولوه پس من میشم پدرام کوچولو یا

پدی کوچولو. عجیب غریبم قبلا دوست نداشتم عجیب باشم اما الان فرقی برام نداره. در هاله ای از

ابهامم همیشه حتی برای خودم. کم پیش میاد کسی درکم کنه خوب اشکال از منه. قابل اعتماد

نیستم! هیچ وقت چیزیو از من نمیفهمی واسه همینه در رابطه با همه میگم قضاوت نکن چون قضاوت

مال آدما نیست! همه رو سعی میکنم دوست داشته باشم. سعی میکنم کمک کنم. شاید خاکستری

 باشم شاید سفید شاید راه راه مثل گور خر سیاه و سفید!!!! دلم بزرگه اما کوچیکه. دلم کوچیکه اما

 بزرگه. دلم ۳ تیکه س اما یه تیکه اس. دلم یه تیکه اس اما سه تیکه اس. قانون زندگیم بیخیالیه.

بیخیالی قانون مبهمیه. تنها چیزی که مبهم نیست اینه که ذاتم سخته اما ساده س. تک تک سلولهام

که هر کدوم دنیای خودشونو دارن میگن یکی برای همه همه برای یکی. واسه خودم زندگی میکنم ولی

تو اجتماع زنده ام. وقتی کسی ابهام وجودم رو نمیفهمه ولی قضاوت میکنه موقع حرفاش کر و کور و لال

 میشم. پس اگه قاضی نیستی به دنیای پدی کوچولو خوش اومدی.

=========================================================

۲. اگه خستت کرد ببخشید

+ نوشته شده در 19 Dec 2010 8 PM توسط P.K.N |


سلام که همیشه اول همه چیه.خوبید هم همیشه دومین چیزه:دی

بریم سراغ خلاصه آپ

1.رفع ابهام

2.طلب آرزو

3.هرچی اومد



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1. خوب دفعه قبل راجع به کنکور نوشتم و میدونستم که نتیجه چیه!!!!! بیشتریا حرفم رو انکار کردن. خودتونم

میدونید که حرفم درسته و دارین خودتونو گول میزنین. دارید با شرایط کنار میاین که از زمونه عقب نیفتین!!!!

خوب من وظیفه ام بود که بگم. میدونم که احتمال زیاد جواب نمیده این حرفام چون بیشتر آدما به یه پیشرو نیاز

دارن اما باز هم میگم.

ببینید یکی گفت کلاس داره وقتی بابات میگه بچه ام پزشکی میخونه. یکی گفت من نمیتونم بگم نمیرم از زیر

بوته که در نیومدم. یکی گفت اگه این کارو نکنم چی کارکنم. یکی گفت زندگی همینه. یکی گفت من از ریسک

میترسم ترجیح میدم همین کارو کنم و .................

یه چیزو بذارید بهتون بگم وقتی ایمان داشته باشین هیچ ترسی وجود نداره. اون وقتی که خودت

سرنوشتت رو انتخاب کنی و مزه اختیار رو بفهمی دیگه نا امیدی وجود نداره.

بازم میگم شاید یکی واقعا راهش کنکور و دانشگاه هست اما نه همه . اگه بخوایم

آمارم بگیریم از کسایی که میان این وبلاگ اگر بگیم 30 نفر هم بیان هر 30 نفر هم

میخوان کنکور بدن و دانشگاه و...... خلاصه اینکه از 30 نفر همشون شبیه همن

حالا هرکی یه رشته متفاوت.



فکر کن و حس کن بعد عمل کن بلا نسبتت الان مثل آهو سرتو انداختی پایین هرکار که از پیش برات

تعیین کردن انجام میدی . اگه راهت کنکوره مطمین شو.والسلام

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

2. طلب آرزوهای شما را داریم:دی

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

3. خوش گذشت


+ نوشته شده در 20 Nov 2010 4 PM توسط P.K.N |


سلام سلام خوبین؟

بچه ها جون من بهم بگین چرا من حوصله آپ کردن ندارم؟ به جون خودم اصلا حوصله ندارم بنویسم

شاید چون شما ها هم زیاد نمیاین.  اما حالا اومدم

خوب خوفید همگی؟

خلاصه اپ رو بگم با اجازه:

۱. رفع ابهام قبلی

۲.ایهام جدید

۳. هر چی که حسش بود

===========================================================

۱.ببینید چون ابهام این دفعه هم به قبلی ربط داره ابهام بعدی رو هم میگم بعد جواب رو با هم میدم

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

۲.همون طورکه توی آپ قبلی گفتم این ابهام راجع به یه چیز خیلی بی ارزشه که با  ارزش جلوه داده

 میشه اسمش کنکوره.

ببین من توی این آپ آدما رو دو دسته میکنم :

۱.کسایی که مدرسه رو دوست دارن.

۲.کسایی که مدرسه رو دوست ندارن.

همه میدونیم که گزینه ی ۲ خیلی بیشتر از گزینه ی ۱ جمعیت داره .منظور من از مدرسه درس خوندن

نیست ها .خیلی ها هستن مدرسه رو دوست ندارن اما درس خوندن رو دوست دارن .پس بحث من

مدرسه اس نه درس خوندن.

خوب کسایی که مدرسه رو دوست دارن که الانم دارن میرن خوش به حالشون موفق باشن. اما تویی که

دوست نداری چرا میری؟

چرا خودتونو داغون میکنین؟ میترسین به مامان باباتون بگی نمیخوام برن مدرسه راضی نشن؟ناراحت

شن؟ خوب بشن وقتی تو این راه رو دوست نداری حتی اگه موفقم بشی که برا خودت لذت نداره!!!!

بابا این آینده شماس مال مامان بابات نیست به خدا.

فرض کن تو هی الان میگی من تلاش میکنم که در آینده در آسایش یاشم که از آینده لذت ببرم بیا راهتو

 مرور کنیم.

۷ سالگی میری مدرسه جایی که متنفری ۱۲ سالت میره به امید اینکه در آینده موفق شی و لذت ببری.

۱ سال بکش واسه کنکور میخونی که بری دانشگاه که موفق شی به امید آینده.

۴ سال یا حتی بیشتر دانشگاه به امید آینده بعد کار بعد ازدواج بعد بچه بعد نوه ....... شده ۸۰ سالت 

 ۷۳=۸۰-۷  ۷۳ سال از عمرت رفته برای اینکه در آینده در رفاه باشی ۸۰ سالگی دم مرگه اون دم مرگ

که حداقل توی این دنیا آینده ای نیست که !!!! ۷۳ سال از عمرت رو هدر دادی!!!!

بابا از الان لذت ببر وقتی کنکور دوست نداری وقتی مدرسه دوست نداری نرو. اگه دوست نداری این راه

تو نیست برو دنبال اون چیزی که واقعا میخوای. خودت درس بخون چرا فکر میکنی فقط مدرسه و دانشگاه

جای درسه.مدرک تو ایران مهمه؟ خوب این غلطه اگه به فکر کشورتی سعی کن تغییرش بدی.

میگی هر کاری سختی داره؟آره داره اما اگه راه خودت باشه سختیاشم برات قشنگه اما اگه مال خودت

نباشه زجرت میده مثل مدرسه.این رفع ابهامشم باهاش بود.

همتون از آینده میترسین چون همه دارن  این راهو میرن اگه شما نرید فکر میکنید خطرناک میشه اما

 همرنگ جماعت شدن خوب نیست همیشه آدمای شجاع موفقن.

========================================================

۳. دعا میکنم زود بیام . خدا کنه زودبه زود حوصله ام بشه بیام

 

  

فعلا بای بای

+ نوشته شده در 31 Oct 2010 8 PM توسط P.K.N |


سلام خوبین همگی؟به خدا دلم براتون تنگ شده بود حالا ممکنه باور  کنید ممکنه باور نکینید.

حالا خلاصه آپ:

1. اول دلیل غیبت رو میگم.

2.ابهام

3.هرچی که دوست داشتم

4. پی نوشت

=========================================================

1.دلیل غیبت من چند تا چیز بود یکی همون که حوصله نداشتم چند وقت اما بعدش هی

میخواستم بیام آپ کنم نمیشد.راستش دنبال کارای امتحان زبانم و معافیت سربازیم بودم.

ولی حالا دیگه اومدم که باز آپ کنم. مثل همیشه زیاد بیام.


در ضمن آیلتس 6.5 شدم از 9 که اگر این آدما میذاشتن یه شکلاتی با خودم ببرم که قندم نیفته

از حال نرم سر امتحان بالای 7.5 میشدم ولی چون 6.5 هم عالیه دیگه مهم نیست.

==========================================================

2.ابهام این دفعه :

گاندی یه جمله داره که من عاشقشم میگه.درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت و

بی عرضگی را صبر میدانند و با تبسمی تلخ بر لب این حماقت بزرگ را حکمت خدا مینامند.

ببخشید که شما رو به خطاب میگیرم ولی شما کی میخواین بیدار شین؟

تا کی میخواین پشت این جمله که حکمت خدا اینه قایم شین؟

تا کی میخواین بگین خدا خواسته شرایط من این باشه واسه همین من نمیتونم این کار رو بکنم؟

تا کی میخواین هی بگین من این چند سال رو سختی میکشم بعدش خوشبختیه؟

تا کی میخواین بگین کنکور یعنی یک سال بخور نون و تره 100 سال بخور نون و کره؟مگه این همه آدم که کنکور

دادن چه گلی به سرمون زدن؟

چرا نمیرید دنبال اون چیزی که میخواین؟

اگه اینی که الان هستید داخلش دوسش دارین پس چرا اینقدر مینالی؟

ابهام بعدی اختصاص داره به یه چیز بی ارزش با ارزش شده به نام کنکور.

====================================================پ

3.حس میکنم تمومم

====================================================

4.پی نوشتی ندارم

+ نوشته شده در 30 Sep 2010 2 PM توسط P.K.N |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام خوبید؟


من پدرامم که خیلی وقته وبلاگ قبلیم رو آپ نکردم راستش رو بخواین قصد هم ندارم راه بندازممن این وبلاگ رو برای خودم ساختم نه به خاطر اینکه عاشق دل شکستم یا کسیم که به هدفش نرسیده یا این جارو برا ناله کردن گذاشته.


من فقط میخواهم حرفهایی رو اینجا بگم که که گوشی برا شنیدنش نیست و یا نمیخواد که باشه.

در واقع سوال های مبهم من از این زندگی زیبا که همه چی به من داده.


امیدوارم خوشتون بیاد گرچه مطمین نیستم کسی بیاد و ببینه.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

3/20/2012 - 4/19/2012

9/23/2011 - 10/22/2011
6/22/2011 - 7/22/2011
4/21/2011 - 5/21/2011
2/20/2011 - 3/20/2011
11/22/2010 - 12/21/2010
10/23/2010 - 11/21/2010
9/23/2010 - 10/22/2010
7/23/2010 - 8/22/2010
6/22/2010 - 7/22/2010
5/22/2010 - 6/21/2010
4/21/2010 - 5/21/2010
3/21/2010 - 4/20/2010
2/20/2010 - 3/20/2010



پیوندها

وبلاگ یاسمنی
وبلاگ سارا
وبلاگ سحر
مقبره سپید
وبلاگ علیرضا
وبلاگ پریناز
وبلاگ شاهین
دربست خونه ي دل
من نميخوام بزرگ شم
حس ششم حس جواني
یک وبلاگ جالب
دنیای خیس
parazit
وبلاگ صنم
گل گندم
:::(ناگفته های دختر شمالی):::
شیطونیهای من و کودک درونم
قاصدک
عشق و اميد
همه چي آرومه
سه تفنگدار
شیطونی های یک دختر دبیرستانی
تك مضراب جواني
راحيل مهربون
كوزت
برتي باتز با طمع همه چيز
فريماه
پازل
samere
سال أخريها
هديه هاي كوچك زندگي
هـــ ـ ـ ــذیـــان ِِِِ جـــــــــزئی!
يه لبخند
$girls$
خاطرات 2 تا دختر تقريبا 15 ساله
تانازيا الهه ي مرگ
nazi!i!i!
㋡ یه دخمل پر حرف...! ㋡
خون نوشته های یک ذهن تهی
حنجره ی سکوت
حیاط خلوت
بی جنبه ها نیان تو
محمدرضا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin